تبليغاتX
الهه غم

الهه غم

امروز آمدم تا رنگ و بوی دیگری به وبلاگم بدم

سلام دوستای گلم شرمنده مجبور بودم یه مدتی

 خونه نشین باشم ما مسابقات اورینتال داشتیم

تو شیراز من نایب قهرمان شدم

+نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت22:49توسط پسر دریا | |

امروز ، یک برگ دیگر از دفتر زندگی ورق خواهد خورد

امروز آمده ام تا برای بودن بمانم

امروز آمده ام تا معنای زنده بودن را بدانم

امروز می خواهم خودم باشم

امروز میخواهم معنی واقعی بودن را حس کنم

امروز فصل تازه شکفتن را در پاییز بهاری دیده ام

امروز ،دیروز را برای امروز و امروز را برای فردا تعریف میکنم

 

عباس بهشتیان پاییز ۹۰

 

یه خواهش عاجزانه و دوستانه :

 

واسه دوستم که تازه داماده و تو بیمارستان داره با سرطان

 

دست و پنجه نرم میکنه خیلی دعا کنید خواهش میکنم

+نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت3:2توسط پسر دریا | |

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت5:28توسط پسر دریا | |

آه ای زمستان همدم خوب تنهایی من

مرا بخاطر داری من تورا خوب میشناسم

من همان تنهای شبگردت هستم

می دانم که تو مرا خوب به یاد داری و من هم تورا

من تو چه شبهایی که باهم نبودیم یادت هست

ولی باز هم میگویم

من همانم که شبها را تاصبح

 با تو درکنار درخت کهن سال کوچه

به زیر همان سو سوی چراغ

با بوی نم بارون

با بوی خیسی دیوار کاه گلی همسایه

به شانه های تو تکیه میکردم

به دور از غربت و تنهایی

با توو کنار تو بودم

تمام دل خوشی من مدتهاست که

 مشتاق دیدارت هستم

آری دلم بسی تنگ است

جز تو کسی همدم من نبود و نخواهد بود

چرا که دیگر کسی مرا دوست هم نخواهد داشت

می دانم که از خاطرت فراموش نخواهم شد

ولی می ترسم از روزی که بیایی و منی در کار نباشد

من رفته باشم

امروز به همان درخت سر کوچه خواهم گفت

تا که فردا به تو گوید

مرا ببخش

نمی دانم شاید لحظه وداع من نزدیک است

نمی دانم

 و حال به حرمت اشک های اسمان سکوت خواهم کرد

 

عباس بهشتیان مرداد ۹۰

 

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت16:12توسط پسر دریا | |

 

دل تنگم از همه چیزو همه کس

چرا که دیگر مرا هیچ کس به خاطر ندارد

 من کوچ کرده ام از خاطر کسانی که

به گفته خودشان همه چیز و همه کس شان بودم

چه کنم که رسم  زمانه این است

گه گاه در پیچ وخم این زندگی چنان گیر می کنم

 که نام ونشان خودم هم از یادمی برم

گه گاه چنان از عالم دلگیر میشوم

 که دوست دارم پای در راه سفر بگذارم

 و رخت بربندم

و با کوله باری از نگرانی ها و دل تنگی ها

اولین قدم استوار رادر این جاده پر پیچ و خم بگذارم

 و تا آخر این جاده رفته

و گاه با خود میگویم به آسمان ها خواهم رفت

و بر بال نسیم خنک صبح هنگام بهاران سوار می شوم

 و تا اوج رویا ها به پرواز در می آیم

 و گاه هم آرزو میکنم

 که کاش به دوران کودکی ام بازگردم

و با آن هم بازی های دوران کودکی چنان غرق بازی شوم

 که گذر زمان را هیچ متوجه نشوم

 کاش از دریچه زندگی راهی برای گذر از زمان بود

و من میتوانستم عبور کرده

و رفته تا جایی که دیگرهیچ اثر نماند بر جای از من و خاطراتم

هرچند که الان...

عباس بهشتیان

+نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت0:13توسط پسر دریا | |

 

شاید سلام

 

نمی دونم باز اومدم چی بگم

 

اومدم از یه چیزی به نام بغض حرف بزنم

 

یه چیزی که اینجاس تو گلوم که داره فشار میاره

 

نمی دونم قسمت چیه

 

اما همه مگن 

 

میگه غصه نخور عزیزم درست میشه قسمت این بوده که ....

 

این وسط نمی دونم حکمت سرو کله اش از کجا پیدا شد یکی دیکه می گفت که حکمته که ....

 

ساده میخام بگم از وقتی رفتی حسابی جات خالی شده خیلی امید داشتم که باز برگردی اما....

 

خیلی منتظر شدم که دوباره ....

 

از اون روز  به بعد خیلی منتظر شدم اما....

 

بازم خیلی حرفا نا تموم ماند

 

نمی دونم دیگه باید رو شونه کی تکیه کنم

 

با یاد کی روزا رو سر کنم

 

چرا این قسمتی که میگن یه بار هم واسه من خوب ننوشت

 

چرا حکمت واسه من بود ؟

 

چرا زندگی این قدر سخته؟

 

اصلا قسمت چی هست؟

 

حکمت ؟

 

خود زندگی یعنی چه؟

 

یکی میگفت زندگی بدون عشق معنی نداره اما ما زندگی ندیدیم که عشقو بفهمیم

 

یکی دیگه میگفت عشق یعنی این که من،ما شدن

 

 

اما تا حالا هرچه یاد دارم میگن عاشق هیچ وقت به معشوق نمی رسه

 

نه که حرف من تنها باشه ها حتی تو کتابا هم گفتن

 

اگه این معنی عشق واقعیه

 

پس زندگی بی معنیه؟

 

از همه اینا بگذریم تکلیف من چیه؟

 

سهم من از این کره خاکی چیه؟

 

هنوزم وقتی یادت می افتم یه جور دیگه میشم

 

اما تو دیگه دست نیافتنی شدی

 

این روزا ناله های روز و شبم شده آرزوی کامیابی و خوشبختی برات

 

که می دونم محقق میشه چون دیگه با من نیستی

 

نمی دونم شاید حق با بقیه باشه

 

شایدم باید قسمت رو بهتر بشناسمو همین طور حکمتو

 

هنوز هم اولین غروبی که ازم دور شده بودی یادمه نمی دونم تو هم یادته ؟

 

یادته بهت گفتم این اولین غروبی هست که تو در کنارم نیستی خیلی جو آسمون برام سنگینه

 

اما الان پانصدوششمین غروب را به نظاره نشستم هر روز خفقان تر از روز قبلش

 

بازم سنگینی دو چندان آسمان رو شونه هامه  

 

 

اون روزی که خدا حافظی آخرین حرف ما بود

 

 زمین به عکس دور خودش چرخید آسمانم تیره شد و

 

خورشید از فروزش باز ماند

 

باز هم سنگینی آسمان....

 

تا کی دووم میارم خدا می دونه

 

نمی دونم چه باید کرد

 

از آسمون گفتم نمی دونم دیگه فر صتشو داری به آسمون نگاه کنی یا نه

 

از اسمون اونجا برام بگو خیلی دلم واسه رنگ قبلی آسمون تنگ شده

 

اینجا هیشه سیاه بوده

 

مگه نمی دونی خورشید هم باهام قهره دیگه خودشو بهم نشون نمی ده

 

فقط هر روز غروبش رو میبینم

 

ماه هم دیگه در نمی یاد شبا تاریک تر از هر ظلمتی هست

 

ازاین ور و اونور شنیدم نوروز اومده اما من ۲ سال بود منتظرش بودم

 

چرا خودشو بهم نشون نداده بود نمی دونم شاید اونم باهام قهره

 

یکی میگفت نوروز یعنی هیچ زمستونی موندنی نیست

 

اما من ۲ ساله که غیر از زمستون و سیاهی رنگی ندیدم

 

یکی نیست که بگه چرا...

 

نمی دونی چقدر دلم واسه دریا تنگ شده

 

آره همون یار همیشگی نمی دونم هنوزم بهم وفاداره یا نه

 

نمی دونم هنوزم جایی برا درد و دل من تو خودش داره یانه

 

شاید هم دیگه منو یادش نباشه اما همه میگن دل دریا خیلی بزرگه

 

اما می ترسم بغض من از اون هم بزرگتر باشه

 

 

+نوشته شده در شنبه ششم فروردین 1390ساعت3:31توسط پسر دریا | |